#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_291


انگشتان دستش زيباترين تسبيح براي نيايش های عاشقانه من میشود.

زیر لب می گویم:

- به خداوندی خدا، خودم دلتو پاک از هر غم و غصه ای می کنم.

حاجی رو به من میکند:

پاشو پسرم! برو اون جعبه شیرینی که روی میز گوشه ی مسجد گذاشتی بیار که این شیرینی خوردن داره... خدا رو شکر که دعاهای شبانه م جواب داد. خیلی دلم برای این زن غصه دار بود.

مریم سرش پایین است. اشکی از گوشه چشمش به روی فرش مسجد می چکد.

میدانم که تا مدتها نباید از او تقاضای عشق و محبت زناشویی را داشته باشم. میدانم که در راه دیگری قدم گذاشته ام که اینبار صبر و نفس و خواسته های غریزی ام باهم امتحان می شود.

ولی خیالم راحت است که مریم و آیلین را کنار خودم دارم. میدانم که خداوند خودش راهی جلوی پایم می گذارد. همانطور که راهی جلوی پایم گذاشت که من به خبطی که سالها پیش بدون آگاهی و در جهل انجام داده بودم، پی ببرم و در صدد جبران آن بر آیم. همینکه مریم در کنارم است و مثل یک شیر از او به عنوان ناموسم محافظت می کنم برایم کافیست. همینکه آیلین دخترم چشم حسرتش به سمت دستهای بچه ها که در دست پدرانشان است، کشیده نمی شود برایم بس است...

دست در دست دخترم و به همراه همسرم، از همه خداحافظی می کنم و به سمت در مسجد می روم تا با خانواده ام به خانه ی سوت و کورم که از امشب پذیرای چهل چراغهای زندگی ام میباشد، بروم.

صدای حاجی را از پشت سرمیشنوم:

- امین! پسرم!

سرم را بر می گردانم:

- بله حاج آقا!

romangram.com | @romangram_com