#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_292
- چند لحظه بیا.
دست آیلین را ول می کنم و رو به مریم می کنم:
- خانومم! من الان بر میگردم
مریم به چشمانم نگاه می کند و لبخندی محو میزند که به من نوید روزهای خوش آینده را میدهد.
به سمت حاجی می روم:
- بله حاج آقا
- چند روز دیگه شناسنامه ی خودت و مریمو ببر محضر آقای شریفی که عقدتونو محضری کنه. شناسنامه ی مریمو از اسم شوهر پاک کردم. به خودش دادم. می خوام همونطور که تنها اسم تو به عنوان شوهر تو شناسنامه ش ثبت میشه، تنها تو همه کس و کارش تو زندگیش بشی! امین نبینم کم بیاری! چند روز دیگه باهم می ریم دنبال کارهای قانونی که شناسنامه ی دخترت هم به فامیلی خودت بشه.
- ولی حاج آقا!!!
- ولی نداره! آیلین هم مثل مریم دست من امانت بود. بذار بار مسئولیت این زن از روی دوش شهیدم، محمد علی، برداشته بشه!
در حالیکه اشکهایم در چشمانم جمع شده به حاجی نگاه می کنم. حتی از شوق و هیجان قادر به تشکر نیستم!
حاجی با دستی که تسبیح در آن دارد به پشتم میزند و می گوید:
- فردا صبح زود بیا که کلی کار واسه جشن داریم... میخوام تو فردا مجلسو بگردونی! برو مرد! زن و بچه ت منتظرتن!
romangram.com | @romangram_com