#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_290
- دخترم رو بعد از خدا به تو میسپارم. دلش از برگ گل پاک تر و نازک تره... به دلش راه بیا تا خدا دستگیر دل دردمندت بشه. دیگه نمی خوام تو چشماش اشک ببینم و شبها سر نگرون رو بالش بذارم که مریم تنهاست!
خم میشوم و دست حاجی را به لب میبرم که طبق معمول دستش را میکشد و روی سرم میگذارد.
سر بلند میکنم:
- حاج آقا تا عمر دارم نوکریتو می کنم! کوچیکتم!
- نوکر درگاه ائمه شو پسرم! من سگ کی هستم؟
- نفرمایید حاج آقا! نفرمایید مرد!
آقای شریفی خطبه ی عقد را بین من و مریم می خواند.
مریم با مهریه یک جلد کلام ا... مجید، 14 شاخه نبات، 14 تا سکه ی بهار آزادی به نیت چهارده معصوم و یک سفر حج واجب، که حاجی تعیین کرد، همسرم می شود.
بعد از عقد،حاجی دستم را می گیرد. دستش گرم است و پر از مهر پدری
- مبارکت باشه پسرم. من به مریم خانم نامحرمم! خودت دستشو بگیر...
صورتم را به سمت مریم بر می گردانم و دست دراز می کنم و دستش را از روی چادر می گیرم. اوهم به سمت من برمیگردد.
با نگاه ملتهبم دریایی از عشق را به او هدیه می کنم و با چشمانی لبریز از اشک شوق نگاه تبدار و شیفته ام را به پایش می ریزم.
در چشمهایش دیگر سرما و تنفر نیست. نگاهش گرم است . ته دل من هم گرم می شود.
romangram.com | @romangram_com