#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_289
حاجی مهربانانه میگوید:
-شک نکن دخترم! همون روزی که امین به خونه م اومد و توبه کرد، برات استخاره کردم. خوب اومد... رو حرف خدا حرف نزن! بذار اون لکه ی سیاهی که تو زندگیت افتاده توسط خود باعث و بانیش پاک بشه. بذار دخترت زیر سایه ی پدر خودش بزرگ بشه! بذار ننگ حروم زادگی از روش برداشته بشه! دختره... فردا روز هزار تا خواستگار داره! اگه از باباش پرسیدن چی می خوای جوابشونو بدی؟ خدا به امین فرصت داد تو که بنده ی اونی این فرصتو ازش نگیر! معصیت داره!
مریم نگاهی به من میکند. لحظه ای در چشمهایم خیره میشود. توان نگاه کردنش را ندارم. به اندازه تمام عالم شرمنده ی این زن هستم.
زیر لب می گویم:
-فرصت جبران اشتباهمو ازم نگیر!
دو مرتبه بین ما سه نفر سکوت برقرار می شود.
حاجی دومرتبه میپرسد:
-چیکار کنیم بابا! بگم آقای شریفی بیاد؟
مریم آهسته می گوید:
-هرچی شما بگید حاجاقا!
حاجی رو به مریم میکند:
- مبارکت باشه دخترم! مطمئن باش خیر و صلاحت در اینه
و بعد رو به من می کند:
romangram.com | @romangram_com