#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_288
- بله حاجاقا
- چی گفتم بابا؟ میشه بگی!
مریم سر به زیر می اندازد و چادرش را زیر گلو با دستش می فشارد
- گفتید.....گفتید....درسته که من اینکارو برای رضای خدا می کنم. ولی می خوام یه معامله ای هم باهات بکنم که فقط من و تو و خدا از اون مطلع باشیم و اون اینه که اگه یک روز ازت یه چیزی خواستم که خیر و صلاحتو در اون دیدم، باید بدون چون و چرا قبولش کنی و نه درانجامش نیاری!
- پس هنوز یادته؟
- بله حاجاقا
- خودت چی گفتی؟
- گفتم.... گفتم.... حاجاقا به پاس این محبت و پدری که در حق من کردید و آبرومو خریدید حتی اگه بگید بمیر، می میرم چه برسه به اینکه ازم بخواهید کاری بکنم که به خیر و صلاحم باشه.
حاجی لبخندی زد:
- امروز همون روزه! می دونم دلت شکسته! تو این مدتی که دخترم بودی کاملا می فهمیدم که غم دلت چقدر تو سینه ت سنگینی میکنه. مدتیه که آقا امینو می شناسم. امتحانشو خوب پس داده! شما رو از من خواستگاری کرده! اگه منو به عنوان پدرت قبول داری وبهت ثابت شده که تا حالا غیر از خیر و صلاحت چیزی نخواستم، خواسته مو قبول کن و بدون چون و چرا به خواستگاریش جواب مثبت بده! شک نکن که همه کوتاهی هاشو جبران میکنه و خوشبختت میکنه.
مریم سرش را بلند میکند. نگاهی به چشمانم می اندازد. تمام عشق، صداقت و پشیمانی ام را در نگاهم میریزم. سرش را پایین می اندازد و حرفی نمی زند.
دل تو دلم نیست...
چشمم به پاهای مریم می افتد که انگشتهایش رابه فرش مسجد فشار میدهد. چند بار دهانش تا نیمه باز می شود تا حرفی بزند ولی منصرف می شود. من و حاجی چشم به دهان او دوخته ایم تا ببینیم مریم چه می گوید.
romangram.com | @romangram_com