#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_280


- مامانم میاد؟

- مامانم میاریمش!

دست آیلین را می گیرم و از اتاق بیرون می آیم. مریم با چشمانی متورم روی مبل نشسته، دستش را به چانه زده و غرق در فکر است.

دست آیلین را ول می کنم. به سمت مریم می روم! سرم را جلوی گوشش می برم و می گویم:

- پاشو خانم! حاج آقا منتظر ماست.

مریم نگاهی به من می اندازد. نگاه ماتش روی صورتم می ماسد. میدانم که بخشش من زمان زیادی لازم دارد ولی ماه رمضان تنها فرصتی بود که من داشتم تا خودم را به مریم بشناسانم و او را بشناسم هرچند که من از مدتها قبل او را می شناختم! شاید بعد از ماه رمضان دیگر فرصتی برای دیدارهای مکرر مریم پیدا نکنم و شاید به قول حاجی مریم تهران را ترک کند.

لبخندی محو بر لبش می نشیند.

در دل می گویم:

- همین امروز تو رو از حاج آقا خواستگاری می کنم. سکوت بسه!

زمانی با مریم به مسجد می رسیم که همه مهمانها آمده اند. جعبه های شیرینی را به همراه چند نفر به داخل مسجد میبریم. نیم ساعت تا اذان مانده است. مریم با آیلین به سمت قسمت خانمها راه می افتد.

صدایش میزنم:

- مریم خانم!

رو بر میگرداند:

romangram.com | @romangram_com