#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_279


.......-

- آلان میایم. چشم!

به طرف در اتاق میروم و در را باز می کنم و داخل میشوم. آیلین تمام عروسکها را دورش ریخته است و ذوق زده آنها رایکی یکی بدست می گیرد و بعد از لحظه ای کنار میگذارد و یکی دیگر بر میدارد.

- آیلین دخترم!

- بله آقای شاهکار!

با خودم می گویم:

- در اولین فرصت باید به مریم بگم که به آیلین یاد بده که منو بابا صدا کنه. کافیه هرچی پنهون کاری کردم. بسه هرچی به سکوت مریم میدون دادم. بسه هرچی مخفیانه قربان صدقه بچه ام شدم.

از این فکر لبخندی بر لبم می نشیند:

- بلند شو دخترم! آقاجون منتظر ماست.

- مامانم سرش خوب شد؟

- آره عزیزم. بیا بریم

- ولی عروسکهام؟

- اینا همش مال شماست. همینجا میمونه تا بعد از افطار دوباره برگردیم اینجا.

romangram.com | @romangram_com