#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_281


- به مولا قسم، جبران می کنم! فقط یه فرصت کوچولو بهم بده!

حرفی نمیزند! چیزی نمی گوید! و میرود.

صدای حاجی را از پشت سر می شنوم

- زنها پر از نازند. اینو فراموش نکن، پسرم!

بهت زده از حضور حاجی سر برمیگردانم:

- حاج آقا!

لبخندی بر لبش می بینم.

- بلاخره مریم فهمید؟

- به خدا من بهش نگفتم. خودش دفترشو تو خونه م دید

- منم همینو می خواستم!

با دهانی باز به حاجی نگاه میکنم.

- خودش باید تو رو می دید و میشناخت و می فهمید. صحیح نبود که حرمتی که بین من و مریم هست از بین می رفت.

خودم را در آغوش حاجی می اندازم و در حالیکه بین اشکهایم می خندم، می گویم:

romangram.com | @romangram_com