#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_274


کمد عروسکها را باز می کنم

- عزیزم، این عروسکها همش مال توست. میتونی اینجا با اینها بازی کنی تا من مامانو آروم کنم؟

شاید هرموقع دیگری بود، این بچه ازدیدن آنهمه عروسک ذوق زده میشد.

در حالیکه دست عروسکش در یک دستش است و دست دیگرش در دست من، می گوید:

- آقای شاهکار مامانم چرا گریه میکنه؟ من عروسک نمیخوام. می خوام برم پیش مامانم!

- عزیزم! مامانت سرش درد می کنه. شما اینجا باش تا من بهش قرص بدم ...

- نه! منم می خوام بیام!

پوف بلندی می کشم:

- دختر گلم! مامان ناراحته! چرا نمی خوای بفهمی! شما رو هم که ببینه ناراحت تر میشه! شما اینجا باش خودم صدات می کنم.

- اگه من اینجا باشم مامانم دیگه گریه نمیکنه؟

- نه عزیزم! دخترم! شما با این عروسکها بازی کن. من خیلی زود صدات می کنم

منتظر جواب آیلین نمی شوم.

از اتاق خارج می شوم و در اتاق را می بندم. به ظاهر توضیحات من، آیلین را مجاب کرده است که دنبالم از اتاق بیرون نیامد.

romangram.com | @romangram_com