#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_275
مریم وسط سالن پذیرایی روی زمین، دو زانو، نشسته است. دستهایش را به زمین تکیه داده است و سرش را خم کرده و اشکها مثل برکه ای بهاری از چشمانش در حال فوران کردن است.
دلش پر است و لبهایش خشکیده! چشمانش از غم دلش پر خون شده است.
به سمتش می روم. روبرویش روی زمین، روی دوپا می نشینم.
- مریم!
جوابی نمیدهد
- مریم!
باز هم سکوت
حرفهای داخل ذهنم را که مدتهاست می خواهم به او بگویم زیر و رو میکنم.
سر انگشتانم را کنار شقیقه ام حرکت میدهم تا جریان خون در سرم به حرکت در آید و ذهن خسته ام را انرژی بخشد.
سیل عظیم غم به دل من هم هجوم می آورد و غقده های درونم باز میشود.
صدایم را بلند می کنم:
-دِ حرف بزن لعنتی! یه چیزی بگو! یه دادی بزن! یه فحشی بده! دق کردم انقدر تو این مدت سکوتتو دیدم!
چرا به سرم داد نمیزنی؟ چرا فحشم نمیدی؟ چرا چیزی رو به سرم نمی کوبی؟ تا کی میخوای حرفاتو تو سینه ت بریزی؟ بس نیست؟ اینهمه درد و عذاب بس نیست؟ فکر میکنی اشکها تا کی همراهیت می کنن؟
romangram.com | @romangram_com