#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_270
- ممنون. من و آیلین تو ماشین می شینیم
- شاید کارم کمی طول بکشه
آیلین رو به مریم با اصرار میگوید:
-مامان بریم دیگه! خیلی وقته خونه ی آقای شاهکار نرفتیم. بریم دیگه!
مریم مستاصل از پافشاری آیلین از ماشین پیاده می شود
باهم وارد آپارتمانم میشویم.
رو به مریم میگویم:
- تا شما یه استراحتی بکنید من هم لباسمو عوض می کنم.
به اتاقم می روم و مشغول تعویض لباسم می شوم
از اتاق با لبانی خندان بیرون می آیم، مریم را می بینم که دفتر خاطراتش را به دست گرفته و با چشمانی گشاد شده و اخمی غلیظ بین ابروهایش، آن را ورق میزند.
وااااااای! یادم رفت آن را از روی میز بردارم!!!
سرش را بلند میکند. چشم درچشم من میشود. چشمان کویری اش طوفانی شده است. دفتر ازدستش، روی زمین، جلوی پایش می افتد. و طغیان اشک، پهنای صورتش را در عرض ثانیه ای می گیرد. دهان باز میکند تا چیزی بگوید ولی دهانش بسته میشود. دومرتبه دهانش را باز میکند ولی اینبار لرزش فکش مانع از صحبت کردنش میشود.
پریشان و ناباورانه دم در اتاق ایستاده ام.
romangram.com | @romangram_com