#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_264


روزها می گذرد و من هستم و حاجی نیکوسرشت، مریم، آیلین و مردمی که تازگیها احتراممان و دوست داشتنمان دو طرفه شده است.

در اطرافم جوانهایی هستند که ابتدا به شوق دیدار من و بعد به شوق وصال معبود دعوت به مهمانی خدا شدند.

به نامحرمم دل باخته ام. به مادر دخترم!

شهر خاموش نگاهش برایم کتابچه ای پر از مفاهیم زیبا شده است.

در جاده عشق وارد میشوم و خلوت دلم را آشیانه عشق ابدی اش می کنم.

او را ستاره زلال شبهای تاریکی ام و روشنایی آغاز غروبم می یابم.

لمس دستانش و به مشام کشیدن عطر تنش و اشتیاق شنیدن صدایش را هر لحظه خواهانم.

او بت میشود و من بت پرست

او ناز می شود و من نیاز

او لیلی می شود و من مجنون

جدیدا″ در چهره آیلین گل سرخ شادی را می بینم و لبخندهایی که شهری از مهر پدری را به من ارزانی می دارد. دخترم با من صمیمی شده است!!

با هر لحظه دیدن مریم به این نتیجه می رسم که این متانت همراه با اقتدار را خواهانم.

روزها می گذرد.

romangram.com | @romangram_com