#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_263
سوار ماشین می شوم.
از عالم خیالات بیرون می آید.
با لبخندی بر لب به او نگاه می کنم که بازتاب لبخنده ام به صورت گلی شدن گونه های مهتابی اش از شرم می باشد.
- چیز دیگه ای لازم ندارید؟
گونه هایش گلی تر می شود و زیر لب می گوید:
-نه! ممنون
و شور خاصی در وجودم به ولوله می افتد.
به بازار می رسیم.
از ماشین پیاده می شوم و به سمت مریم می روم و در ماشین را برایش باز می کنم.
نگاه نامفهومش در نی نی چشمانم می چرخد.
سرتا پا شور و هیجان میشوم و سرتا پا عشق و خوشی...
معجزه ای در صورتش رخ می دهد! لبخندش را می بینم!
بعد از خرید با هم به مسجد بر می گردیم و من انتظار روز دیگری را می کشم که در کنار او باشم.
romangram.com | @romangram_com