#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_262
اشعه های داغ خورشید به صورتم سیلی می زنند و مرا تشنه تر می کنند.
چشم می دوزم به زنی که از ازل به من نامحرم بوده است، ولی از او طفلی 7 ساله دارم.
گیج در تلاطم لحظات به او می نگرم!
او را فرشته ای دست نیافتنی می بینم که بی اراده من را در متانت و وقارش غرق می کند.
مریم نگاهی به اطراف می اندازد و وقتی از عدم حضور مردم در آن کوچه مطمئن می شود کیک و آبمیوه را به دست می گیرد و و شروع به خوردن می کند.
شوقی مرموز از دیدن گونه های گلی شده ی مریم در زیر جلدم دویده است و احساسی ناشناخته قلبم را در بر می گیرد و دلم را در سینه می لرزاند.
حسی نوظهور در وجودم پا گرفته است.
قلبم نوای دیگری ساز می کند و حسی غریب در من زبانه می کشد.
روح پر نیازم به سمت او پرواز می کند و محبت و عطش خواستنش در قلبم سرازیر می شود و میل با او بودن در وجودم جوانه می زند.
به خلسه ای شیرین فرو می روم که رهایی از آن را دوست ندارم. نخورده مستی در زیر پوستم می دود. ولی این خماری کجا و آن خماری کجا؟
تکه ای ابر بر سرم سایه می اندازد و چشمهای من شروع به باریدن می کند و قطرات بارانش را در زیر درخت توت دفن می کند.
مبادا کسی شکسته شدنم را ببیند!
به کنار ماشین می آیم. مریم اخمهایش را در هم کشیده و غرق خیالات و افکار نامعلوم است.
romangram.com | @romangram_com