#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_261
مریم سرش را پایین انداخته و در عالم هپروت است. انگار در ماشین حضور ندارد
سرش را بلند میکند:
- کجا داریم می ریم؟
جوابش را نمی دهم
در یک کوچه خلوت و کنار درخت توتی نگه می دارم.
پلاستیک را از عقب برمیدارم و جلویش می گیرم:
- بگیرید و روزه تونو باز کنید. رنگتون خیلی پریده! فشارتون پایین میاد...
گونه هایش از خجالت و شرم گلی می شود
- من....من..... حالم خوبه!
- خواهش میکنم تعارف نکنید
با عجله از ماشین خارج می شوم و به سمت درخت توت میروم.
بر تنه کهنسالش تکیه میدهم. بطوریکه مریم مرا نبیند ولی او در تیر رس نگاه من باشد
باد خاموش می وزد و ابر آرام پر می زند.
romangram.com | @romangram_com