#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_260


داخل ماشین می نشیند.

حرفی نمیزنم

حرفی نمیزند

از یک دست انداز بیهوا رد میشوم و صدای آخ کوتاه مریم را می شنوم

به سمتش بر میگردم .

یک دستش را زیر دلش گذاشته و دست دیگرش را مشت کرده و فشار میدهد

آنقدر چشم و گوش باز هستم که بفهمم دردش از چیست:

- حالتون خوبه؟

- بله...بله....

قطرات ریز عرق را روی پیشانیش می بینم.

کنار یک سوپر نگه میدارم

یک کیک و یک رانی می خرم و در عقب ماشین می گذارم.

وارد یک خیابان فرعی می شوم.

romangram.com | @romangram_com