#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_259


لبم را به دندان میگزم و بلند تر میگویم:

- خدا حافظ

آرام زیر لب میگوید:

- خداحافظ

که همین لحن هم به دلم مینشیند...

امروز هم تمام می شود، در حالیکه من ساعاتی را در کنار دخترم و مادرش بودم و احساسم پر شد از حضور لطیف این مادرو دختر.

سر ساعت دو بعد از ظهر دم بیمارستان مریم منتظرش میشوم.

مثل همیشه با وقار و متین ظاهر میشود. در مانتو و شلوار سورمه ای جذبه اش بیشتر است. باور کرده ام که مریم یک فرشته است. چون اگر فرشته نبود پرستار نمی شد.

در ماشین را باز می کند.

رنگ به چهره ندارد:

– سلام

- سلام مریم خانم

اخمی بین دو ابرو دارد که جدیتش رابیشتر میکند و چال چانه اش را به رخ می کشد و او را جذاب تر می کند.

romangram.com | @romangram_com