#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_265
از ساعت 2 تا 5 بعد از ظهر باهم به خرید می رویم.
همیشه با هم ولی تنها هستیم.
صحبت هایمان به جملات کوتاه محدود می شود و در حد خرید مایحتاج سفره افطار و گاهی در مورد مسایل مربوط به شغلهایمان.
من حضورش را با همین سکوت و بی حرفی هم دوست میدارم!
بارها نگاهم در نگاهش قفل شده است و من هر بار تمام احساسم را در نگاهم به او هدیه داده ام و او فقط سر به زیر می اندازد و گونه های مهتابی اش از خجالت صورتی رنگ می شود و مرا در اشتیاق خواستنش دیوانه تر می کند.
ولی هنوز هم او نگاه شماتت بار و توبیخ های سرزنش آمیز چشمهایش را از من دور نکرده است. هنوز نفرتی آشنا در نگاهش موج میزند.
بارها در دل خطاب به مریم می گویم:
-با ما به از این باش که با خلق جهانی
گهگاه لبهایش را به علامت تبسم حرکت می دهد و دیدگانش هم آهنگ با آن تبسم، گرمای اندکی به خود می گیرد.
من، امین شاهکار، با همه غرور، تکبر، خودخواهی و خود شیفتگی و مقاومتهایم شکستم. به خاطر دل بزرگ یک زن شکستم. دومرتبه قلبم لرزید و دلم عاشق شد ولی ایندفعه عاشق وقار و متانتی شدم که در چهره ی مادر فرزندم دیدم.
او صبور و مقاوم است و من دلم نمی خواهد او را تا این حد ناراحت، غمگین و بی پناه ببینم.
زندگی ام با حضور آیلین و مادرش ستاره باران شده است. زمانی به خودم آمده ام که در بیکران عشق به مریم غرق شده ام. او سکوت میکند و من هم ناچار به سکوت و در دل نگاه داشتن حرفهایم می شوم.
این روز ها میشود فهمید
romangram.com | @romangram_com