#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_257
خدا همین جاست ؛ نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند …
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند …
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد !
خدا در جمله ی “عجب شانسی آوردم” است …
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو … !!!
افطار تمام میشود و من عازم خانه میشوم.
لحظه خارج شدن از مسجد مریم را میبینم که همراه آیلین به سمت منزل حاجی میرود.
جلوتر میروم:
- مریم خانم؟
سرش را بر میگرداند و چادرش را زیر گردن میفشارد.
romangram.com | @romangram_com