#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_256


- مامانی! اینم واسم باز کن. هنوز تشنمه!

- این مال آقای شاهکاره! شما سهمتو خوردی!

بدون آنکه چشم از روبرو بگیرم می گویم:

- این هم واسه آیلینه. من روزه ام!

سنگینی نگاه مریم را روی صورتم حس میکنم که چند ثانیه طول میکشد.

به مسجد که می رسیم، مریم پول خریدها را به من می دهد:

-بفرمایید

- قابلی نداره مریم خانم

- حاجاقا اینطوری بیشتر دوست دارن

با کمک بقیه خریدها را به مسجد می بریم.

وارد مسجد می شوم. این روزها حس میکنم که خدا خیلی خیلی به من نزدیک است. حتی نزدیکتر از رگ گردن!





romangram.com | @romangram_com