#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_254
- بچه ست. همش 7 سالشه! این گرما و دود بزرگها رو هم کلافه کرده چه برسه به این بچه!
مریم با بهت و ناباوری به من نگاه میکند و متعجب است از لحن صحبت من در دفاع از آیلین.
نگاهم در نگاهش قفل می شود. سرش را روی پشتی صندلی می گذارد و چشمانش را می بندد.
آهسته زیر لب می گوید:
- ببریدش. خواهش میکنم. من اصلا حالم خوش نیست!
در حالیکه آیلین در بغلم است به سوپر مارکت می رویم:
- دختر گلم! نمیگی مامان از صبح سر کار بوده و خسته است. شما نباید مامانو اذیت کنی!
- منکه چیزی نگفتم. گفتم حوصله م سر رفته. بریم خونه
- خودت اصرار کردی که بیای وگرنه مامان هم به شما گفت که اذیت میشی.
- آخه خونه هم حوصله م سر رفته بود. مائده از صبح گریه میکرد. زن عمو گفت سرما خورده.... به خدا!!
- قربون اون به خدا گفتنت بشم دختر گلم... حالا چی دوست داری برات بخرم؟
- لپ لپ
- تشنه نیستی؟ آبمیوه نمی خوای؟
romangram.com | @romangram_com