#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_253


مریم دست در کیفش می کند. جلو می روم و کارت عابر بانکم را در می آورم و به سمت صندوقدار می برم. رو به مریم می کنم:

- از کارت من خرید کنید. آخر سر با شما حساب می کنم.

مریم حرفی نمی زند و من پول را حساب میکنم.

وسایل را داخل ماشین می چینیم وهر سه سوار می شویم. نق و نوق آیلین شروع شده است.

یک دکه ی روزنامه فروشی می بینم. ماشین را نگه میدارم

- من برم یک مجله فیلم بگیرم. خیلی وقته از دنیای سینما دور شدم. الان برمی گردم. در حال دادن پول مجله به فروشنده ی دکه هستم که صدای داد مریم مرا جلب میکند:

- بسه آیلین! ساکت! بهت گفتم که نیا، حوصلت سر میره!

به سرعت پول مجله را میدهم و به سمت ماشین می روم.

آیلین سرش را پایین انداخته و هق هق گریه میکند.

مریم بدنش را به جلو خم کرده وسرش را بین دستانش گرفته و فشار میدهد.

می فهمم که حضور من به همراه ضعف روزه و گرما و آلودگی تهران او را عصبی کرده است.

در طرف آیلین را باز می کنم. آیلین را به بغلم می گیرم و از ماشین بیرون میکشم

رو به مریم می کنم و خیلی جدی می گویم:

romangram.com | @romangram_com