#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_252
آیلین، بعد از چند دقیقه در حالیکه دکمه شلوارش را می بندد وارد حیاط می شود. کفشهایش را می پوشد و باز صدای تیک تیک سگک کفش که روحم را قلقلکی خوشایند میدهد در گوشم میپیچد.
مریم کنار ماشین ایستاده است. با دیدن آیلین جدی می گوید:
- آیلین! بند کفشاتو ببند تا زمین نخوری!
- چشم
هرسه به سمت بازار می رویم
هیچکدام حرف نمی زنیم.
مریم رو به من میکند. نگاهی به صورتش می اندازم. رنگ نگاهش خنثی است. یک رنگی تو مایه های خاکستری!
- آقای شاهکار میشه بریم بازار کلی فروشها؟ اونجا ارزون تره! با پول کمتر مقدار بیشتری میشه مواد غذایی بخریم.
- نگران پول نباشید
- حاجاقا تاکید کردن که تمام هزینه های افطار از صندوق مسجد تا مین بشه...
- اگه شما اینطوری صلاح میدو نید، چشم!
با مریم و آیلین به تک تک مغازه ها سرک می کشیم. مریم با حوصله مایحتاج افطار را انتخاب میکند و به پای صندوق پول میبرد.
از کش و قوس بدن آیلین میشود فهمید که خسته شده است.
romangram.com | @romangram_com