#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_249


و چون یك دست مهربان،همیشه بـالای سر ماست

خدایا آسمانی دوستت دارم.

خودم را روی مبل سه نفره ی روبروی تلویزیون ولو میکنم. تلویزیون را روشن می کنم و غرق در نگاه کردن فیلم مستند راز بقا می شوم. آنقدر از عالم سینما دور شده ام که حوصله سریالهای ماه رمضان را هم ندارم.

با صدای روحنواز دعای سحر که از تلویزیون پخش میشود بیدار می شوم.

در گذر از مسیر سخت و پر پیچ و خم زندگی، با همه ی کم و بیشش، به صدایی که مرا می خواند، گوش میسپارم...

کمی سالاد الویه آماده در یخچال است، یک نان باگت از یخچال بر میدارم و آن را با الویه ها میخورم. نیت روزه میکنم. وضو می گیرم و نماز می خوانم.

خدایا!

وقتی به نماز می ایستم

من ، تو را می خوانم … ؟

یا تو مرا می خوانی … ؟

فقط می خواهم که عشق مان دو طرفه باشد

تا صبح، آرام، و سبکبال و پر از باورهایی از جنس امید روی تختم می خوابم.

چشمانم را که باز می کنم ساعت یک بعد از ظهر است. بعد از نماز، حاضر می شوم و به دنبال مریم میروم. عجیب است که نه از معده درد خبری است و نه از ترشح اسید در معده

romangram.com | @romangram_com