#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_248
الان به این باور رسیده ام که چقدر وجود آن مادر و دختر در آپارتمان روبرویی برایم آرامش بخش بود و من چه ساده هر دوتا را از دست دادم.
وان حمام را پر از آب گرم می کنم و در آن دراز می کشم. چه حال خوشی دارم امشب!
حرفهای مشتی عبدا.. در گوشم زنگ میزند. نه یکبار! بارها و بارها!
اون پزشکی اجازه روزه رو میده که هروقت بقیه پزشکها از درمون جوابت کنند خودش معالجه ت میکنه!
با سرد شدن آب وان از حمام بیرون می آیم. لباسم را می پوشم وبه سالن پذیرایی وارد می شوم. به سمت پنجره می روم. آن را باز می کنم و سرم را به آسمان می گیرم و می گویم:
-هستی؟ دلم باز امشب گرفته؛ دلم می خواد کمی با تو صحبت کنم.
خدایای من، معبودم!
دلم برایت تنگ می شود ،
با آنكه می دانم همه جا هستی،
اما به آسمان نگاه می كنم،چرا كه
آسمان سه نشـانه از تو دارد:
بی انتهـاست
و بی دریـغ
romangram.com | @romangram_com