#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_247


- چشم حاجاقا

هنوز هم بهت را در صورت مریم می بینم.

خدا می داند که او چگونه به دنبال راهی می گردد که از این مسئولیت شانه خالی کند. نه به خاطر حجم زیاد کار و وظیفه ی سنگینی که بر گردن او نهاده شده است، بلکه به دلیل حضور من.

ولی هم من و هم حاجی می دانیم که مریم روی حرف حاجی حرف نمی زند!

با فکر به این خواسته ی حاجی، لکه ای نورانی در قلبم می تابد و کورسوی امیدی در برابرم جان می گیرد.

رو به حاجی می کنم:

- حاج آقا من کجا باید برم دنبال مریم خانم تا باهم برای خرید تدارکات افطار بریم؟

- مریم تا آخر ماه رمضان خونه ی ماست. من ازش خواستم. صبح ها تا ساعت دو بیمارستانه. شما ساعت 3 بیایید خونه ی ما دنبالش. حتما تا اون موقع به خونه رسیده.

- چشم حاج آقا! امر دیگه ای ندارید؟

- برو پسرم! امروز خیلی خسته شدی!

- کاری نکردم. خداحافظ

- خداحافظ بابا جان!

به آپارتمانم بر می گردم.

romangram.com | @romangram_com