#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_239


شاید او هم ترس از دست دادن جگر گوشه اش را دارد!

دستش را ول میکند و دوطرف چادر باز میشود. به سمتم می آید. با هرگامش لرزه ای بر وجودم می اندازد.

چقدر این زن با صلابت است! یعنی این همان زخم خورده امین شاهکار است! نمیدانم این لرزه ها از چیست! از هرچه باشد، من به این زن خیلی بدهکارم! به اندازه تمام لحظه های بدبختی و تنهاییش! خدایا خودت راهی نشانم بده تا جبران مکافات کنم!

- سلام آقای شاهکار

از عالم هپروت بیرون می آیم:

- سلام از بنده است! ببخشید متوجه نشدم!

پوزخندی بر لب مینشاند.

نگاهش سرمای زمهریر را به یادم می آورد. سردِ سرد! شاید هم یخ!

آیلین رو به مادرش میگوید:

- مامان ! ببین آقای شاهکار واسم چی خریده! لپ لپ گرفته... اونم دوتا!

با همان نگاه سرد و لحنی سردتر می گوید:

- زحمت کشیدید. حتما آیلین مجبورتون کرد!

- نه! اصلا اینطور نیست! خودم دوست داشتم واسش بخرم.

romangram.com | @romangram_com