#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_240


- به هر حال ممنون

رو به آیلین می کند:

- بریم دخترم! تو یه عالمه کار دارم.

لحظه جدایی رسیده است.

دست آیلین را می گیرد و به سمت خودش می کشد.

با کشیده شدن دست آیلین از دستم گرمای تنم به یکباره از بدنم خارج می شود و سرمایی شدیدتر از نگاه مریم، جای آن را می گیرد.

چشمم به مسیری کشیده میشود که مریم و آیلین از آنجا عبور می کنند.

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

با گامهایی سست و اعتماد به نفسی زیر صفر به مسجد باز می گردم.

اشک چشمانم را خیس کرده است.

شاید این آخرین بار باشد که دخترم را می بینم!

با نزدیک شدن به اذان، جانمازها بصورت موازی و در یک راستا پهن و سفره افطار در طرف دیگر مسجد چیده می شود.

احساس پدر بودن و گرمای وجود دخترم و در آغوش کشیدن کسی که از وجودت است، به من نیروی تازه ای بخشیده است. بطوریکه پا به پای جوانهای مجلس به روزه داران خدمت می کنم و مردم هم که مرا می شناسند با محبتهای بی شائبه به من احترام می کنند.

romangram.com | @romangram_com