#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_227
- بریم دخترم!
- آقای شاهکار! میریم لپ لپ بخریم؟
- آره عزیزم!
- آخ جون! خیلی وقته مامانم واسم نخریده!!
هر کلمه از حرفهایش مثل خنجری در قلب سیاه من فرو میرود و مرا ملتهب تر میکند.
من، امین شاهکار، با داشتن یک آپارتمان بزرگ در بلندترین برج تهران و ماشین آخرین مدل و حسابهای بانکی پرپول، باید بشنوم که دخترم در حسرت یک لپ لپ سه هزار تومنی است!!
وای برتو امین! وای برتو! خدا از گناهانت بگذرد!
با آیلین به داخل مسجد می رویم.
مکانی که سالها از آن دور مانده ام.
حال و هوای مسجد نشان میدهد که عملیات رمضان شروع شده است. نبرد انسان با نفس ، و مثل همیشه شعار، جنگ جنگ تا پیروزی ست.
حاجی نیکوسرشت، از فاصله دور به دستهای آیلین که در دستهای من قفل شده است، مینگرد.
آیلین با دیدن حاجی، دستش را از دست من بیرون میکشد و به سمت او میدود.
- سلام آقاجون! سلام!
romangram.com | @romangram_com