#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_228


حاجی دستی بر سر آیلین میکشد و نگاهی در چشمان من می اندازد و لبخندی بر لبانش مهمان میشود.

- چطوری پسرم؟

- خیلی خوبم حاج آقا. نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم.

خم میشوم تا دست حاجی را ببوسم.

دستش را پس میکشد و روی سرم میگذارد

- معصیت داره باباجان! دیگه نبینم این کارو بکنی!

- رویروی حاجی می ایستم:

- حاج آقا برام پدری کردید

- کاری نکردم. هروقت رخت دامادی برت کردم بگو!

- میخوام با دخترم بریم یه دوری این اطراف بزنیم. میشه به موبایل مریم خانم زنگ بزنید و اجازه شو بگیرید؟

- چرا خودت زنگ نمیزنی؟

- شماره شو ندارم. ممکنه به من اجازه نده. اگه شما زنگ بزنید....

حاجی منتظر ادامه صحبتم نمیشود. موبایل را از توی جیبش در می آورد.

romangram.com | @romangram_com