#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_226


در همین موقع ، بلوزش را بالا میکشد و دکمه شلوارش را باز میکند

- ببینید... اینجامو بخیه زدن

روی دوپا می نشینم. یک رد بخیه به اندازه 3 سانتی متر، در ناحیه پایین و سمت راست شکمش به چشم میخورد.

دستی روی بخیه میکشم و دلم پر از غم میشود

- تازه شم، مامان اونقدر ناراحت بود، که خدا میدونه! همش گریه میکرد. منم خیلی حالم بد بود. همش بالا می آوردم. میدونید مامان چی میگفت؟

- نه عزیزم! چی میگفت؟

- میگفت انشا.. خبر باباتو بیارن که هرچی بلا سرم میاد از دست اونه... آقای شاهکار! یعنی چی خبر باباتو بیارن

دکمه ی شلوار آیلین را میبندم و بلوزش را که بالای شکمش کشیده و با دستش گرفته است، پایین میکشم

چه باید به این بچه بگویم. بگویم که مادرش آرزوی مرگ پدرش را کرده است؟!

- یعنی انشا... بابات پیدا بشه

- مگه بابای من گم شده؟ بابای من شهید شده. رفته پیش خدا!

دیگر توان صحبت کردن با این دختر بچه را ندارم. راست است که می گویند بچه های رنج کشیده بیشتر از سنشان میفهمند.

دستش را میگیرم:

romangram.com | @romangram_com