#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_224
- اومدم.
آستینهایم را تا میزنم... چند نفر دیگر هم به کمکمان می آیند.
همگی یکصدا و باهم می گوییم:
-یا علی!
دیگ برنج را داخل سبد های چوبی که در کنار هم گذاشته شده است، خالی می کنیم.
چه حالی دارد عرقی که در خدمت به عاشقان خدا به روی زمین بریزد.
این روزها زندگیم عجیب شده است... اضطراب و هیجانم جدید است... دلهره و غمهایم نا آشناست.
عجیب است که با این همه التهاب، در آرامشی خاص به سر میبرم.
تای آستینها یم را باز میکنم و کتم را از روی میخ بر میدارم و با دست خاکش را می گیرم.
آیلین گوشه ی دیوار ایستاده است و برای رفع بی حوصلگی، پایش را به عقب و جلو تکان میدهد.
- آیلین!
- بله!
- دوست داری با هم بریم بیرون و یه گردش کوچیک بکنیم
romangram.com | @romangram_com