#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_223


آشپز که مردی میانسال و دارای ریش و سبیل کوتاه و جوگندمی است در حالیکه عرق پیشانیش را با آستینش پاک میکند می گوید:

- نیکی و پرسش! بیا سر این دیگ رو بگیر تا برنجو صاف کنیم

مردی هم سن و سال خودش از کنارش میگذرد و می گوید:

-چطوری مشتی عبدا....

- شکر خدا. نفسی میره و میاد.

- امسال هم روزه می گیری؟

- اگه خدا توفیق بده و قبول کنه آره... روزه ام!

- تو که مریضی بنده خدا! کدوم دکتر که بهت اجازه روزه گرفتن داده:

- همون که وقتی همه پزشکها جوابت کردن، درمونت میکنه

- قبول باشه مشتی! قبول باشه! جوونهای امروز باید بیان مبارزه با نفسو از شما جوونها ی دیروز یاد بگیرن!

در بهت جوابی هستم که مشتی عبدا... به مرد رهگذر داد.

داد زد:

- بیا مرد! برنج خمیر شد!

romangram.com | @romangram_com