#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_221


- باشه عزیزم. ولی من باید برم پیش خانمها. نمیتونم پیشت باشم. یکی باید به امورات اونجا برسه تا روزه دارها خوب پذیرایی بشن

شعفی وصف نا پذیر سرا پای وجودم را میگیرد:

- شما برید به کارتون برسید. نگران آیلین هم نباشید. من مواظبشم

- ببخشید! زحمت شما...

- این چه حرفیه؟ کاری نمیکنم. آیلین هم مثل دخترم.

در دل می گویم:

- ولی آیلین دختر منه.

مریم رو به آیلین میکند:

- آیلین جون! از پیش آقای شاهکار جایی نرو. منهم بهت سر میزنم. بندهای کفشتم ببند تا موقع راه رفتن زمین نخوری. چند بار بگم با بند کفش باز راه نرو!

- باشه مامان

مریم از ما جدا میشود.

کتم را ازتنم در می آورم و روی میخی که به دیوار حیاط زده شده است آویزان میکنم.

پوزخندی میزنم. این کت را سال قبل در سفر آخری که به فرانسه داشتم خریدم. به پول ایران، حدود یک میلیون و دویست هزار تومن پول دادم. چقدر برایم مهم بود که گرد وغباری روی آن ننشیند. همیشه در کاور بود و در مهمانیهای مجلل و رسمی می پوشیدمش.

romangram.com | @romangram_com