#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_220
آیلین را از بغلم پایین میگذارم
با وجودیکه تمام وجودم طالب اینست که دخترکم در کنارم باشد، می گویم:
- آیلین جون! من باید به آشپزها کمک کنم
- باشه! منم همینجا وایمیستم و نگاهتون میکنم
رویش را به سمت مریم میکند:
- باشه مامان! تو رو خدا! به رومینا همسایمون، همونی که باهاش تازه دوست شدم، گفتم بسوز، آقای شاهکار همونکه فیلم..... بازی کرده، همسایمون بوده. اونم گفت یادگاری هم گرفتی؟ منهم گفتم نه. گفت اینکه سوختن نداره! هروقت یادگاری گرفتی پز بده! تو رو خدا مامان! بذار من از آقای شاهکار یک یادگاری بگیرم، بعدش خودم میام پیش خانمها! آخه به شما هم که میگم بریم خونه آقای شاهکار میگی اون مسافرته!
لبخندی مهربان از حرفهای دخترم بر لبم مینشیند
او میخواهد از من یادگاری بگیرد. در حالیکه تمام وجودش برای من یادگاریست!
مریم مستاٴصل به من و آیلین نگاه میکند.
مریمی که نوشته های کاغذهای سیاه شده دفترش را از بر هستم.
میدانم مریم از حضور من در آنجا معذب است.
خدا میداند در دل این زن آبرو طلب چه میگذرد و به چه سختی، تنفرش را در پس لبهای خاموش و نگاه کویریش مخفی کرده است.
مریم رو به آیلین میگوید:
romangram.com | @romangram_com