#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_218


مریم رویش را به ما میکند. تعجب را از آن فاصله در چشمان کویری اش میبینم.

از دیدن دوباره اش و یاد آوری نوشته هایش، که شرح زندگی پریشان و نابسامانش است، غم غریبی قلبم را چنگ میزند و عذاب وجدان تمام روحم را در برمیگیرد.

نگاهش پر از درد است. دردی که مدتهاست در نی نی چشمان من هم دیده میشود.

آیلین در آغوشم است و بوی شامپوی بچه ی موهایش مرا پر از مهر پدری میکند.

حس خوشایندی دارم.

حس دوست داشتن و مالک بودن چیزی که از وجودت است. از خودت است.

انگار که زیر سایه ی سرد و دل انگیز طوبی نشسته ام.

مریم از جا بلند میشود و به سمت من می آید.

منهم آیلین را در بغل میگیرم و بلند میشوم.

نگاهم در نگاه مریم است. هزاران سوال را در چشمانش می خوانم و در نگاهم، هزاران کلمه پشیمانم نقش میبندد.

به سمت ما می آید. کش چادرش را درست میکند. مثل همیشه نجیب و باوقار و یا به قول حاجی، آبرومند!

به آرامی میگوید:

- سلام آقای شاهکار! خوش اومدید!

romangram.com | @romangram_com