#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_217
- آیلین! آیلین!
- آیلین، صورتش را به سمت من میکند و با بهت میگوید
- - آقاااای شاهکاااار!!!!
عروسکش را روی قالی می اندازد و در آن همهمه، صدای تیک تیک برخورد سگک بند کفشش به موزائیکهای حیاط ، نوازشگر گوشم میشود!
روی دوپا می نشینم
آغوشم را باز میکنم و آیلین، دخترم را که چشمانش یادگاری از چشمان مادرم است، در بغل میگیرم و زیر لب می گویم: جان بابا!
آیلین بی وقفه صحبت میکند:
- سلام... شما از کجا اومدید اینجا؟ آقاجون شما رو دعوت کرد؟ وقتی از اونجا رفتیم، یه روز با مامان به خونه ی قبلیمون اومدیم. مامان یادش رفته بود که شلوار منو بیاره. مثل اینکه شال خودش و یک دفتر هم جا مونده بود. اون ها رو پیدا نکردیم. مامان گفت احتمالا نسا خانم انداخته تو آشغالها! به مامان گفتم که بیا بریم خونه ی آقای شاهکار باز برامون ماکارانی پیچ درست کن. ولی مامان گفت شما مسافرتید! شما کی برگشتید؟
در حالیکه به چشمان دخترکم خیره شده ام میگویم:
- تازه برگشتم
دخترم هم دلش برای پدرش تنگ شده است.
romangram.com | @romangram_com