#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_216
یک فضای کوچک که در یک طرفش چند تا اجاق گاز است و چند مرد که در حال ریختن برنجها در آب دیگ هستند.
در طرف دیگر، چند خانم بر روی یک قالی نشسته اند و درحال پاک کردن سبزی برای سفره افطار میباشند.
نگاهم به مریم می افتد.
همان چهره ی با صلابت و متین.
رنگ و رویش حاکی از روزه دار بودنش است.
آیلین، دخترم، در کنارش عروسک به دست چهار زانو نشسته است.
روسری سبز گلدار کوچکی به سر دارد و موهای فرفری و زیبایش از زیر آن بیرون آمده است
نزدیکتر میشوم.
مرا نمیبینند.
صدایش را می شنوم.
- مامان! پس کی سبزی ها تموم میشه؟ من خسته شدم. زن عمو فریده هم که نیومد تا با مائده کوچولو بازی کنم!
- چیزی دیگه نمونده دخترم! بعدش با هم میریم خونه ی آقا جون تا با مائده بازی کنی!
صدایش میزنم:
romangram.com | @romangram_com