#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_213
بعد از چند ماه قرار است که آنها را ببینم ولی نه به عنوان همسایه قدیمی، بلکه با نامهای فرزندم و مادر فرزندم!!
به مسجد می رسم. ماشین را گوشه ای پارک میکنم و به مسجد وارد میشوم.
هنوز چند ساعتی تا افطار مانده است.
تعدادی از جوانان دم در مسجد ایستاده اند و به مهمانها خوش آمد می گویند.
وارد مسجد میشوم.
بوی مشک عنبری که در جای، جای مسجد روشن است، شامه ام را پر میکند.
جوانهای محله با اشتیاق فراوان، در حال تکاپو و مرتب کردن کناره ها و پشتیها هستند.
همه مدلی در آنها دیده میشود.
با ریش و سبیل و شلوار پارچه ای و پیراهنهای رو شلوار افتاده
جوانهای جین به پا با موهای ژل زده...
ولی همه به عشق ماه مبارک رمضان و امام علی در کنار هم و پا به پای هم تلاش میکنند.
افراد میانسال و مسن در گوشه و کنار مسجد، در حال عبادت و قرآن خواندن هستند.
لبهای همه خشک و چهره ها مهتابیست.
romangram.com | @romangram_com