#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_212


قطره ای اشک روی موهای مجعدش که بر شانه اش ریخته، می افتد.

آیلین، مادر کوچک من است!

به سمت کمدم میروم و گردنبند نقره وان یکادی را که مادر زمان آمدن به تهران به گردنم آویخت، برمیدارم و به گردنم می آویزم.

از شبی که نزد آن مرد خدا بودم، چند روز میگذرد. تمام برنامه هایم را طوری تنظیم کرده ام تا در تمام مدت ماه مبارک وقت آزاد بیشتری داشته باشم...

پیشنهاد کارگردانهای مختلف را برای سریالهای ماه مبارک نپذیرفتم.

دوست دارم، این ماه در خدمت خدایم و دلم باشم.

بس است خدمتگزار جیب بودن.

از استرس دیدار مجدد مریم با آیلین دچار استرس شده م.





********************





romangram.com | @romangram_com