#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_211


چشمهایش جلوی چشمانم ظاهر میشود

چقدر چشمانش آشناست.

پلک میزنم.

دوباره چشمهایش را می بینم.

چشمانم را میبندم، فشار میدهم و دوباره باز میکنم.

باز هم همان دو چشم آسمانی

نا خود آگاه می گویم:

-مادرم!

از جا بلند میشوم و آلبوم خانوادگی را از داخل کمد بر میدارم و عکسها را رد میکنم.

چشمم به چشمهای آسمانی مادرم می افتد...

خدایا! چقدر من فراموشکار شده ام!

چقدر از مادرم دور مانده ام!

دستی بر روی عکس مادرم میکشم.

romangram.com | @romangram_com