#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_210
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف
من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی میسرایم شاد
از زمانیکه به خانه بازگشته ام دفتر خاطرات مریم را جلویم گذاشته ام و بارها و بارها دلنوشته های شبهای تنهایی اش را میخوانم. نه یکبار، بارها و بارها!
کلمه به کلمه!
جمله به جمله!
خط به خط!
اینبار نه با بی تفاوتی، بلکه با چشمانی گریان و قلبی شکسته!
روی کلمه ی آیلین انگشتم را میکشم. گرمای دستانش را زیر انگشتانم حس میکنم.
زیر لب میگویم:
-دخترم! بابا شرمنده توست!
romangram.com | @romangram_com