#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_209
در را باز میکنم. هنوز پایم را به داخل کوچه نگذاشته ام که سر برمیگردانم:
- حاج آقا! اگه قابل میدونید، اسم منم تو لیست افرادیکه واسه برگذاری شب احیا کمک میکنن، وارد کنید. خیلی وقته که برای رضایت روح پدر و مادرم کاری نکردم. میگن خیرات فرزند برای پدر و مادر عاقبت به خیری میاره! از همین الان تا آخر عمر رو من حساب کنید.
دست دراز میکنم .
حاجی دستم را با هردو دستش می گیرد:
- خوش بحالت که فرصت پرواز داشتی! قدر لحظه لحظه ی این روز رو بدون و به خاطر بسپار. کمتر کسی بهش فرصت جبران خطاهاش تو این دنیا داده میشه.
چشمهایم به همراه لبانم میخندند:
- ممنونم حاج آقا. شما به من لطف دارید. انشا... خدا هم از گناهانم بگذره. خداحافظ...
- خدا پشتو پناهت. علی یارت باشه.
همین دو جمله حاجی کافیست که کوله بار دل نگرانیها، التهاب و دلهره هایم را پشت سر جا بگذارم.
به سمت خانه ام میروم.
حرفهای حاجی امید را در رگهایم جاری و مرا امیدوار به روزهای آفتابی کرد.
romangram.com | @romangram_com