#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_208
- ولی حاج آقا، من زخم اثنی عشر دارم و نمیتونم روزه بگیرم.
حاجی خنده ای میکند و زیر لب میگوید:
- ا.. اکبر... پسرم! من هم بیماری قلبی دارم و نمیتونم روزه بگیرم ولی این دلیل نمیشه که خودمونو از فیض و برکت ماه مبارک رمضان بی بهره کنیم. روزه که فقط به نخوردن نیست. باید چشم، گوش، دهان، زبان و حتی اعضای بدنت روزه باشن. نشستن پای سفره افطار روزه دار ثواب داره. سر سفره روزه دار فرشته های خدا ذکر میگن. چرا خودتو از چنین موهبتی محروم میکنی؟
برای اولین بار، بعد از سالها، نور امیدی در دلم تابیده و لبانم به لبخند شادی باز میشود، نم چشمهایم خشک و شانه های خمیده ام راست میشود.
حاجی ادامه میدهد:
-یادت باشه اگه مریمو دیدی، مبادا طوری رفتار کنی که متوجه بشه که تو دفتر خاطراتشو خوندی تا ببینم چکار میتونم بکنم. خودتو به دست خدا بسپار. منهم برات دعا میکنم. مطمئنم خداوند خودش راهی جلوی پات میذاره که خیلی، خیلی هموارتر از راهیه که من و امثال من بهت پیشنهاد بدن. همیشه تو کارهای خدا حکمتی هست. مریم به تولیدی لباس بچه ی من اومد چون حکمت خدا این بود که بچه ش بی شناسنامه نشه و آبروی اون زن از بین نره. تو همسایه ی مریم شدی تا پی به اشتباهت ببری و به خبطی که کردی واقف بشی و در صدد جبرانش بر بیای...
به چشمان مهربان و پدرانه حاجی نگاهی می اندازم. دلم گرم است. گرم، گرم!
وقت رفتن است:
- حاج آقا! اگه اجازه میدید، مرخص بشم.
فریده خانم با یک ظرف میوه وارد اتاق میشود.
- کجا پسرم؟ بشین میوه بخور!
- ممنون حاج آقا باید برم. صبح زود باید به شهرک سینمایی برم. دو هفته است که ازشون بی خبرم. باید تا قبل از ماه مبارک چند تا برنامه آماده بشه.
حاجی تا دم حیاط بدرقه ام میکند.
romangram.com | @romangram_com