#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_206
تو این چند ساله ثابت کرده که زن کاردان و فهمیده ایه و هیچ کاری رو بدون دلیل انجام نمیده. بعد از اون هم فقط تلفنی با هم در تماس بودیم.
- آدرس خونش کجاست؟ من باید مریم خانمو ببینم.
- آدرسشو دقیق نمیدونم. طرفای پونک رفته. صلاح هم نمیبینم که دم خونش بری!
- پس چطوری میتونم ببینمش؟
حاجی دستی به محاسنش میکشد:
- اینطور که گفتی مریم خبر نداره که شما دفترشو خوندی؟ درسته؟
- بله حاج آقا! من دفترشو داخل یک پلاستیک، تو اتاق و کنار کارتونهای خالی پیدا کردم. فکر کنم اون پلاستیکو یادش رفته بود که ببره. الان اون دفتر و چند تا چیز دیگه خونه ی منه. حاج آقا تو رو خدا بگید چطور میتونم ببینمش؟
- میشه دقیقا بگی هدفت از دیدن مریم چیه؟
- میخوام به پاش بیفتم و ازش حلالیت بگیرم. میخوام کفالت آیلینو ازش بگیرم. اون دختر منه حاج آقا... البته نه اینکه بخوام از مریم خانم جداش کنم! نه ! به خدا دیگه حاضر نیستم که حتی یه خار کوچیک به پای مریم خانم بره، چه برسه به اینکه جگر گوشه شو ازش جدا کنم. میخوام اجازه داشته باشم که دخترمو ببینم و براش پدری کنم. خرجشو بدم. خدا رو خوش نمیاد که من این همه ثروت داشته باشم ولی دخترم با مادرش اجاره نشین خونه های مردم باشن. به خدا قصدم خیره!
حاجی به دقت به حرفهایم گوش میدهد و مرتب به محاسنش دست میکشد.
از جا بلند میشود و از اتاق بیرون میرود. بعد از چند دقیقه تسبیح به دست بر میگردد. چشم میدوزم به دانه های تسبیح که یکی پس از دیگری از لای انگشتان حاجی رد میشود.
بعد از چند ثانیه و شاید هم یک دقیقه تسبیح را در مشتش جمع میکند و فشار میدهد.
به صورتش نگاه میکنم، لبخندی بر روی لبانش نقش میبندد و روی بروی من مینشیند:
romangram.com | @romangram_com