#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_205
- بلند شو پسرم! بلند شو!
دستش را به شانه ام میزند و علی گویان بلند میشود.
صدای تق تق کشیده شدن تاندونهای زانوهایش سکوت خانه را میشکند ... به دنبالش به اتاق میروم.
صدای حاجی بلند میشود:
- فریده خانم! بابا... چند تا میوه تو ظرف جا کن و بیار دخترم!
صدای فریده خانم از یکی از اتاقها به گوش میرسد:
- چشم حاجاقا! الان میارم
رو بروی هم، چشم در چشم هم و نگاه در نگاه هم نشسته ایم.
سرافکنده میگویم:
- حاج آقا! من باید چکار کنم؟
- نمیدونم بابا! باید فکر کنم. مریم تا حالا هیچ حرفی در مورد پدر آیلین با من نزده. دو ماه پیش هم اومد و چک تخلیه آپارتمانو که من داده بودم، برام آورد و گفت خونه رو تحویل داده. وقتی از علتش پرسیدم گفت ازم نپرسید. صلاحم اینه! منم پاپیچش نشدم.
romangram.com | @romangram_com