#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_204
غرورم را نابود کند و تواضع و فروتنی را در جای جای بنیادهای فرو ریخته آن شکوفا کند.
اشک روی صورتم جاریست...
سلام داده ام و پشت سر حاجی سرافکنده، نشسته ام.
دستهای گرم حاجی را بر روی دستانم حس میکنم...
- قبول باشه پسرم!
آرامشی عجیب زیر پوستم میدود و روح سرگردانم، سرگردانیش را به فراموشی میسپرد.
حاجی با صدای گرمی میگوید:
- خوشحالم که خدای خودتو پیدا کردی.
اشک ندامت است که از چشمهایم بر روی دستهای پیر، چروکیده و نورانی حاجی فرو میچکد.
ز شعله های هر آتش که سوخت جانی
شود هزاره ققنوس دیگری آغاز
romangram.com | @romangram_com