#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_198


حاج آقا شب و روزم یکی شده. همش شده اعصاب خوردی! شدم الف سرگردون که دارم دور خودم می چرخم.

مثل سگ پاسوخته شب و روزم رو به هم دوختم و وجب به وجب تهرانو گشتم ولی نیستن که نیستن. انگار این مادر و دختر آب شدن و تو زمین رفتن.

حاج آقا قبول دارم که بد کردم هم به مریم خانم ، هم به دخترم آیلین و هم به خودم...

از خودم خجالت میکشم. از خدا خجالت میکشم. از مریم خانم خجالت میکشم. از شما خجالت میکشم. از اون طفل معصوم هم خجالت میکشم که بی گناه بار یتیمی رو به دوش میکشه.

صدای گریه ام بلند شده است...

انگار صدایم از عمق روحم بیرون می آید و پرده های ظلمات و جهالت دلم را یکی پس از دیگری میدرد. کشاکش پنهانی درونم حالم را به دوزخی دردناک، و گدازان بدل کرده است. دنیای سر بسته ی وجودم، سرگشوده و حرفهای نگفتنی از درونم بیرون ریخته میشود.

از کوچه های دلم غریبانه عبور میکنم. میان این دل و من هیچ راه سامانی نیست!

با گریه ادامه میدهم:

- حاج آقا! تو خودت مردی. مرد خدایی. اشک ندامتو که از چشم یک مرد بیرون میاد، خوب میشناسی. حاج آقا تو رو به شهیدت، محمد علی، قسم میدم نذار بیشتر از این تو درگاه خدا گردن کج باشم.

تازه فهمیدم که چقدر به وجودشون تو اون طبقه وابسته بودم و همینکه احساس میکردم در واحد رو برویی من هستن، آرامش داشتم. عصبی شده م... دوباره تو لاک تنهاییم فرو رفته م. اگه همینطور پیش بره باید به دنبال پیگیری جلسات روان درمانیم برم.

دارم مثل چند سال قبل میشم. یک آدم افسرده و عاطل و باطل. خیلی ساده اونها رو از دست دادم... پشیمونم! پشیمون...!

سربه زیر و شرمسار به گلهای قالی خیره میشوم.

فقط خدا میداند که در دلم چه میگذرد.

romangram.com | @romangram_com