#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_197


سرم را بلند می کنم و به چهره ی نورانی و محاسن سفید حاجی نیکو سرشت نگاه می کنم.

چشم در چشمش میشوم...

اشک پهنای صورتم را پر کرده است! با دستهایم اشکهای سبقت گرفته بر روی گونه هایم را پاک میکنم.

حاجی دستی به محاسنش میکشد و نگاه نافذی به چهره ام می اندازد.

تمام صداقتم را در چشمانم جمع میکنم و چشمهایش را هدف می گیرم:

- حاج آقا همش همین بود... به خدای احد و واحد، یک نقطه جا نذاشتم. اگه حرفمو قبول ندارید، فردا دفتر خاطرات مریم خانمو براتون میارم. قسم میخورم، اونشبی که با مریم بودم، تو حال خودم نبودم. به این قبله محمدی، هرچی گفتم راست حسینی بود... نمیگم عیاشی نکردم. نمیگم از راه راست، کج نشدم. نمیگم همخوابه نداشتم.

ولی حاج آقا به اون کعبه ای که زیارت کردی، تا حالا هیچ زنی رو به حرومی صاحب نشدم. حالا یا با عقد و یا با صیغه ی کوتاه مدت... چه یکشب و چه یکماه.

سرم را از خجالت پایین می اندازم.

خود را به قبای واژه ها پیچیدی

با واژه ی شرع کامجویی کردی

دومرتبه ادامه میدهم:

اسمشو هرچی میخواید بذارید. بی بندو باری، کلاه شرعی...

نمیدونم چی بگم! ولی به مولا پشیمونم. خیلی وقته پشیمونم. خیلی وقته دست از کثافت کاریهام کشیدم و رابطه های رنگا رنگ جزو خط قرمزم شده. به خدا مثل سگ پشیمونم...

romangram.com | @romangram_com