#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_196
دلم حال و هوای دیگه ای پیدا کرده بود ولی نمیدونستم که چیه؟ یک چیز جدید و غریب داشت تو زندگیم اتفاق میفتاد!!
چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود، تنهایی ؟؟!
چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟؟!
پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن ، زیبایی
بالاخره ساعت 8 صبح شد و به جلالی زنگ زدم و شماره ی نیلفروشان رو ازش گرفتم و بهش زنگ زدم...
اون گفت که قبلا در همسایگی حاجی نیکوسرشت مینشسته ولی الان مدتیه که ازشون خبر نداره.
به بهانه ای آدرسو ازش گرفتم...
با خودم گفتم فکر کنم حاجی از اونهاییه که در خونه ش رو همه بازه!
چند روز شبگرد کوچه ها شدم و تو کوچه و خیابونها پرسه میزدم و دلم هزار راه میرفت. همش از خودم میپرسیدم:
-برم یا نرم؟
میدونستم حاجی نیکوسرشت، تنها کسیه که میتونه کمکم کنه.
دلمو به دریا زدم و بعد از چند روز قدم زدن بی وقفه ، با دهانی خشک و چشمانی تر به سمت تنها نقطه روشن امیدم راهی شدم....
********************
romangram.com | @romangram_com